هشت

وقتی که عشق از تو می گریزد

زمانی که شادی تمام می شود

وقتی که او آتش می شود و میسوزاند زندگی را

وقتی که پایان خنده ها فرا می رسد

زمانی که دل می شکند

زمانی که اشک جاری می شود

زمانی که سال گه، گه تر می شود

زمانی که دلبر طنّازه ات میریند بر تو

وقتی که سال ها دراز می شود

وقتی که سال های دراز، پر از غم می شود

وقتی که هشت سال پر درد، از عشق می سوزاندت

زمانی که سال های با هم نبودن به هشت می رسد

زمانی که هشت ساله ها نوزاد تازه متولد شده را می بوسند

وقتی که از غم هشت به اشک میروی و زندگی می شود کشک!

وقتی که هشت پاره ها بر هشت هشتی دلت در هشتاد و هفت، هشتاد و هشت هشتی می سازند!

وقتی که هشت از تو می گریزد

و زمانی که همه شاد هستند و تبریک گویان...،

.

.

.

.

...همراهم را خاموش میکنم و از عشق جان می سپارم...!

به مناسبت روز ایستادگی سبز...

ای سیب سبز از بهشت، قاصد نور از سحر

از دور به تو خیره ایم، از دور با چشمان تر

از بین مه و خلأ، با آهنگ تند نقص

بیقرار بوی نو، بیتاب یک سیب سبز

حرف بزن حرفی ای سیب، از حنجره های ما

باغ سبز نشان بده، از پنجره های ما

گلبرگ سرخ های ما که بر زمین باریدند

برگی رو تیمار کن که از تگرگ رنجیدند

ببین هزاران و یک روبان سبز زنجیره اند

تا پرغرور در قلّه، در آغوشت بگیرند

ای سیب سبز از بهشت، ای قاصد بوی مشک

از دور می خوانیمت، از دور با لبهای خشک

تو نیستی یک تن ببین، هزاران و یک نفر

کانون قلب های سبز، یک فکر یک چشم تر

ای سیب سبز از بهشت، قاصد بوی شبنم

امروز می خوانیمت، امروز با دل های غم

در چشمانت لبخندی از پیر مهربانی

بر لبخندت آهنگی، آوایی آسمانی

سردار تشنگان را، نام خوش بر توست زین بین

ذکرهایش همراه توست، قهرمانی چون حسین...

با تو بودن را ...

بیقراریهایم را دوست دارم

انتظارهایم را دوست دارم

پریشان حالیم را دوست دارم

بی حوصلگیم را دوست دارم

حسادتهایم را دوست دارم

دلتنگیهایم را دوست دارم

زندگی را دوست دارم

سختی ها را دوست دارم

و عشق را دوست دارم

مادامی که تو در کنارم باشی...

شادی سبز آزادی...

دلم تنگ است یا رب با که گویم؟

از این نامردمی ها ره چه پویم؟

 

چمن را لاله ها را خاک کردند

گلم رفته است از بر، من چه بویم؟

 

الا ای حافظان دین و پاکی!

ندای عشق کی رفته ز کویم؟

 

سر آمد آن زمستانی که یخ بود

زمستانی دگر آمد به سویم

 

زمستانی که سبزی را فرو برد

و بغضم را شکست اندر گلویم

 

ز رنج ما دو دیده خون فشان شد

من این سیلاب خون را چون بشویم؟

 

شنو الله اکبرها خدایا

کنون چاره به جز تو از که جویم؟

 

من آن باغ سراپا سبز بودم

شکسته شاخ و برگم لیک گویم:

 

دلم، روحم، وجودم سبز سبز است

دگر غم نی که بشکسته سبویم

 

سخن بسیار و تاب دل چه کوته

دلم تنگ است یا رب با که گویم...

تقدیم به ... !

 

قدم میزنم بر قدم های بی مقدار خویش

در خیابان های بی حس سبزوار، به یاد یادگاران زنجان، با سیگاری بی جان!

به یاد آن تئاترها و خاطره ها

به یاد درگیری نگاه ها

به یاد زندانی شدن دل ها

به یاد بستن چشم ها از فرط سنگینی نگاه!

به یاد آنکه آمد و ماند، آنکه آمد و رفت،

به یاد آنکه نیامد و ماند، و آنکه نه آمد و نه رفت!

تئاترهایی زیبا و زشت، دل هایی زیبا و زشت، نگاه هایی زیبا و زشت.

و من نیز، زیبا و زشت!

شادی از شیرینی و شور نگاه است و نگاه، واژه ای است .........؟ نمیدانم!!

و تو می دانی که نگاهت درگیرم کرد و گرهی بر گیرای گاری گورت شد!

و نمیدانمت و نمیتوانم ببینمت

وتنها مینگرم به دوری نگاه هایی سراسر سخن

و چه سخت است هیچ ندانستن و تنها با یاد نگاهی آشنا، زندگی کردن!

................

و این بود تئاتری که تنها و تنها طرح و ایده اش در خاطره ثبت شد و هیچگاه به تصویر کشیده نخواهد شد!

تئاتری زیبا و تلخ

برای منی که نداستنم دست به دست می شود و نیست می شود تا سست کند بودنم را!

و با سوز دلی شکسته و تنها میشکنم و می نشینم و زار می زنم و می گویم:

ای کاش تئاتر هم حقیقت می داشت.......!!!

..................... و سکوت ................................................