هشت
وقتی که عشق از تو می گریزد
زمانی که شادی تمام می شود
وقتی که او آتش می شود و میسوزاند زندگی را
وقتی که پایان خنده ها فرا می رسد
زمانی که دل می شکند
زمانی که اشک جاری می شود
زمانی که سال گه، گه تر می شود
زمانی که دلبر طنّازه ات میریند بر تو
وقتی که سال ها دراز می شود
وقتی که سال های دراز، پر از غم می شود
وقتی که هشت سال پر درد، از عشق می سوزاندت
زمانی که سال های با هم نبودن به هشت می رسد
زمانی که هشت ساله ها نوزاد تازه متولد شده را می بوسند
وقتی که از غم هشت به اشک میروی و زندگی می شود کشک!
وقتی که هشت پاره ها بر هشت هشتی دلت در هشتاد و هفت، هشتاد و هشت هشتی می سازند!
وقتی که هشت از تو می گریزد
و زمانی که همه شاد هستند و تبریک گویان...،
.
.
.
.
...همراهم را خاموش میکنم و از عشق جان می سپارم...!

شاعرم من... و غیر چشمانت