ای کاش قضاوتی در کار بود...
 
چون دوست، دشمن است؛ شکایت کجا بریم...

"مهمترین چیزی که در ترالفامادور یاد گرفتم این بود که وقتی کسی می میرد تنها به ظاهر مرده است. در زمان گذشته خیلی هم زنده است. بنابراین گریه و زاری مردم در مراسم تشییع جنازه بسیار احمقانه است. تمام لحظات گذشته، حال و آینده همیشه وجود داشته اند و وجود خواهند داشت... ما خیال می کنیم لحظات زمان مثل دانه های تسبیح پشت سر هم می آیند و وقتی لحظه ای گذشت دیگر گذشته است. اما این طرز فکر، وهمی بیش نیست."

"من، بیلی پیل گریم، سیزدهم فوریه 1976 می میرم، مرده ام، و همیشه در همین روز خواهم مرد."

( سلاخ خانه ی شماره ی پنج / کورت ونه گات )

 

جمله های زیبا و آرام بخشی هستند. در واقع برای من خوندن این رمان زیبا و درس گرفتن ازش، لذتی واقعی و درسی بزرگ بود. بهترین چیزی که فهمیدم و دونسته هامو تکمیل می کرد، این نکته بود که: ما همیشه وجود داشتیم و داریم و همزمان می میریم و همیشه مُردیم! وجودِ قیدهایی به نام زمان و مکان، صرفن ساخته و پرداخته ی ما آدماست. چونکه از درک بُعد چهارم عاجزیم. و نمیدونیم که شاید همه ی این زندگی رو ما تجربه کردیم، اما درکش نمی کنیم. و چون درک نمی کنیم، مدام از چیزی غیر ممکن و مسخره به اسم اختیار حرف می زنیم... بگذریم...

اما امروز...

امروز روزیه که به بهونه ی اون میخوام یه کم با خودم حرف بزنم تا شاید سال های بعد، برگردم و نوشته هامو مرور کنم و به روزهای خودم بخندم! روزی که اسمشو گذاشتن تولد و می گن که توی اون روز، به دنیا اومدم. من که همیشه وجود داشتم، حالا چه فرقی می کنه چه روزی باشه. اما باید بپذیریم که برای ما آدما، بازی با کلمات و غیر منتظره کردن اتفاقا، جذابیت زیادی داره. دیشب فاطمه ازم پرسید از اینکه فردا تولدته، چه احساسی داری؟! و همین سؤال باعث شد حرفا و باورامو بنویسم. بهش گفتم حس خاصی ندارم، جز اینکه فکر کنم که دارم یک سال و لحظه به لحظه به مرگی که قبلن برام اتفاق افتاده (و زمان و مکانش مشخصه) نزدیکتر می شم. به اینی فکر میکنم که اگه بتونم بعد از مرگ دوباره به زمین برگردم، بازم تصمیم بگیرم که مثل الانی که زنده هستم زندگی کنم.

زندگی همونی هست که باید باشه و من همونجایی قرار گرفتم که باید قرار می گرفتم. آره. از قبل مشخص بوده. که من توی 19 شهریور 1392، توی اوجی که اسمشو میذارن جوونی و آرزو و انرژی، باید یک آدم منفعل و گوشه گیر، به تکرار رسیده، داشتن هیچ تصویر خاصی از آینده ی زندگی، دانشجوی رشته ی مرمت توی تهران، درگیر رابطه ای عاشقانه، دنبال کار و پول، و متفاوت از آدمای اطراف باشم! و من دقیقن همونی هستم که باید باشم. و همون روزی هم می میرم که دیگه نباید باشم... البته اینو هم نباید فراموش کنم که نباید به بهونه ی این فکر، دیگه تصمیم بگیرم که بیخیال همه چیز بشم و اجازه بدم که اتفاقا خودش پیش بره. نه.

«خدایا مرا صفایی عطا کن تا آنچه را توانایی تغییر ندارم، بپذیرم؛ مرا شجاعتی عطا کن تا آنچه را توانایی تغییر دارم، تغییر دهم؛ و خردی، تا آن دو را از هم باز شناسم.»

روزی هم که نبودم، بخندین و روی سنگ قبرم اینو بویسید:

«همه چیز آرام بود... و رنجی در میان نبود.»

 .

.

.

و به این بهونه، شعری از خودم که به خودم تقدیم شده رو پیشکش می کنم :

 

دیگر چه مهم است معین غمگین است؟

دنباله ی دنیای سیاهش این است

 

از قبلِ شروعِ غُصّه اش بدبخت و ...

تا آخرِ قصّه اش فقط بدبین است

 

گنجشک اسیری که در آواز جهان

همراه و رفیق ناله اش شاهین است

 

سرباز اسیری که به دستِ دشمن

تیری به سرش نشانه زیرش مین است

 

درد است پر از درد و غم و حسرت و داد

زخم است دلش، عفونتش چرکین است

 

میگفت که: «عاشق شوم و عشق بپاشم به جهان»

بیچاره دلش چه ساده و خوشبین است

 

تنها شده از همه، خدا، از بودن

-«دیوانه چه کافر شده و بی دین است!»

 

...

 

پاشیده به تنهایی فکرش لجن و ...

دنباله ی راهِ رفتنش خط چین است...//

 

و این هم ترانه ای بسیار زیبا از دکتر سید مهدی موسوی عزیز، برای تولد شاهین نجفی که او هم 19 شهریوری است ! :

این راز بین خودمان باشد: به بهانه ی تولد غمگین برادرم


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 توسط معین قوی

دلم گرفته. مثل همیشه. شاید این شخصی ترین پست این وبلاگ باشه. اما می دونم این خونه، تنهاتر از اونیه که کسی بخواد مهمونش بشه! پس تنها می نویسم، به این امید که شاید یه نفر از اون سر دنیای بزرگ، بلند شه بیاد یه نگاهی به وبلاگ و دلتنگیام بندازه!

"بیا که تنها تو را می خواند این نوشته ها! بیا که لغات این صفحات، تنها و دلگیر، به انتظار دوخته شدن چشمانت به آن ها، مدت هاست نشسته اند و خاک می خورند...! تو آن گوشه ی دنیائی و من در این تنگ جا، بیهوده جا به جا می شوم... بیا که این نوشته ها، دردهای تو هستند... بیا..."

 

"پروازی شخصی" 

هر کسی مسیر خود را طی می کند...

تو به سوئد می روی،

و من به جهنم!

نترس.

فاصله شان فقط یک دنیاست...//

 


                                                           "رسالت"

چه سخت است

به دوش کشیدنِ رسالتِ "با من تماس بگیرید" های تو،

زمانی که قرار است مرد و تکیه گاهت باشم...!//




"تحریم دارو...!"

"پُر از دردم" گفتن های من چه فایده ای دارد؟

وقتی که بیماریِ تنهاییَم خاص شده است

و تمامِ داروهایش،

در تحریم به سر می برد...؟!//



 

"پرواز 8:30 صبح شنبه!"

خبرِ رفتنت، آسمان شبم را بارانی کرد

و پلک هایم بی حضورت به یکدیگر رسیدند.

با آمدن صبح، دیگر هیچ خورشیدی طلوع نکرد

و سراسرِ آسمان را،

صدای بال های هواپیما پوشاند...

چه خوشبخت است مقصدی که تو را در بر می گیرد

و کشوری که تو انتخابش کرده ای:

-جایی که امروزِ حضورت را

جشن عمومی اعلام کرده است...-

و من

-بی تو-

در گوشه ای کوچک از دنیا

تنها مانده ام،

با شانزده روز عزای عمومی!

با آسمانی که خورشیدش

هیچگاه از پشت این ابرها بیرون نخواهد آمد،

مگر با آمدنِ دوباره ی تو...//


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 توسط معین قوی

بدجوری دلم گرفته و حالم بده. «از زبان و زمان گریخته ام»! از این تنهایی بزرگ و بی چاره. فقط این ترانه بسیار زیبا از "هادی پاکزاد" رو می ذارم تا درد دلام باشه برای تویی که هیچ وقت نیستی و نمی آیی...!

 

کنار بطری ها برای نوشیدن

کنار کولی ها برای رقصیدن

کنار بدن ها برای خوابیدن

کنار وحشی ها در حال جنگیدن

شش هزار و چهارصد قرن برای فهمیدن

خروج از این چرخه بجای پوسیدن

من عضو نا مطلوب برای این دستگاه

خطای تکنیکی تو آزمایشگاه

کنار احمقها برای خندیدن

کنار تو حتا برای رنجیدن

من عضو نامطلوب برای این دستگاه

خطای تکنیکی تو آزمایشگاه

در حال حرف زدن برای دیوارها

برای درک شدن، برگشتن به غارها

شهرها لبریز از مردها و زنها

کنار انسانها من چه فکرم تنها

در حال کوبیدن به تمام درها

دست بردن به فکرها، ارتباط با کرها

تقاطع خسته از آمد و رفتنها

تو ترافیک آدم، فکر من چه تنها...


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 توسط معین قوی

تنهايم در وبلاگم

چسبانده ام چشمهايم را به صفحه مانيتور

که ببينم جز من کسی نيست ديگر

پشتِ اين نوشته ها

آن دورها...!

" سید علی صالحی "

 

بعد از مدت ها دوباره برگشتم. پس از گذشت روزهای خسته و غمزده و سپری شدن تنهاییِ پر رفت و آمدم در تهران! پس از تجربه های تلخ و شیرین و بی مزه و گاهی تکراری. از سپری کردنِ دردهایی که همزمان با اتحاد و همدلی بینظیر، به من رو آورده بودند. از این ساعاتی که واژه ی "دوست" کثیف ترین کلمه در لغت نامه ی زندگی ام شده است! پس از همهمه ی همه ی غم ها و شادی ها...

بگذریم... مهم نیست...

فقط می خواستم بگویم که ..... : آمدم...!

 

این روزهای خسته و تکراری، این روزها که مردنمان عادی ست

دلخسته از بهشت و جهنم ها، تنها بهشتِ گمشده آزادی ست...

"سید مهدی موسوی"

 

تابستون شروع شد و یک سومش گذشت. اما این ماییم که هنوز سرد موندیم! توی این یک ماه که از تهران برگشتم، کارم شده کتاب خوندن و شعر گفتن و شعر خوندن و توی خونه موندن و کار کردن و ... ! چندتا ترانه هم نوشتم و آماده کردم که شاید بره واسه اجرا. امیدوارم کارای موفقی باشه.

و الان دوباره با یک شعر برگشتم. با شعری کاملن شخصی که از درون یک تختِ بستری شده توی بیمارستان زاییده شد. و لحظه ای بعد، تقدیم شد...

 

" درخواستِ ترخیص "

این اتّفاقی نیست؛

برنامه ای از پیش تعیین شده است

تا تمامِ آن هایی که تو را در بر گرفته اند،

آرزوی شان را لمس کنند!

 

اکنون،

با تو می توان شادی را

بر چهره ی غمگین و خسته ی پرستار نقاشی کرد.

 

به دیوارهای خصوصی ترین اتاق زل زد

که چشم هایش دوخته شده

به دیدنِ تو.

 

تختِ خوشبخت را دید

که به انتظارِ حضورت،

چه بیمارهایی را دور کرده

و حالا ثانیه ای از تو دل نمی کَنَد.

 

چمران را بگو

که شلوغ ترین خیابانِ جهان شده

و ترافیکِ وحشتناکی گره خورده است

تنها برای دیدنِ تو.

 

و بیمارستانی

که بودنت را،

تاج افتخاری کرده

بر سرِ خویش

و پادشاهِ یکّه تازِ تمامِ دنیا شده است...

 

با اینهمه عاشق

که سالیانِ سال منتظرت بوده اند

و لحظه ای از تو جدا نمی شوند،

چگونه انتظار داری

دکترِ بیچاره

برای خود دشمن بتراشد،

و ترخیصت کند...!

معین قوی

قاین

۱۳۹۲/۰۴/۰۳


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1392 توسط معین قوی
بالاخره بعد از مدت ها وبلاگ رو دارم بروز می کنم. روزای تلخ و شیرین و سخت و آسونی گذشت. اگرچه درد همچنان و همیشه پابرجاست، تنها شکلش عوض می شه. توی این سه چهار ماه، کنار مسائل بد، اتفاقای بسیار خوبی هم برام افتاد، از جمله دیدار با یغما گلرویی عزیز، سید مهدی موسوی و فاطمه اختصاری. آشنا شدن بیشتر با فضای ترانه و ترانه سرایی، شرکت در کارگاه غزل سید مهدی موسوی، شرکت در جلسات خانه ی شعر کرج و تمرین بیشتر برای غزل پست مدرن و ترانه سرایی.
به همین بهونه، اولین تجربه ی ترانه سرایی رو که چند وقت پیش تموم شد رو براتون می دارم. که موضوعش بهانه ی خوبی بود برای شروع کار. امیدوارم خوشتون بیاد و نقص های کار رو حتمن گوشزد کنید...


"سه ماهه..."

 

سه ماهه اومدی پیشم، به دنیام روشنی دادی

به لب­هام خنده بخشیدی، شدی معنیِ آزادی

 

سه ماهه دنیا می­چرخه، همه چیم رنگ نو داره

دیگه از مکث اوقاتم، چشِ ساعت نمی­باره!

 

سه ماهه که خدا اینجاس، توی شب­های چشم تو

نبند چشماتو که بازم، می­شم کافر با جسمِ تو

 

سه ماهه چشمای نازت، با چشمام غرق احساسه

که حتّی دیدن اون­ها، شبیه لمس الماسه

 

سه ماهه که صدام کردی، با خوشحالی تو خندیدی

با لحن خنده­هات هر دم، به دنیام شادی بخشیدی

 

سه ماهه پایتخت من، توی ذهنم هنوز رازه

تمومِ راهای قلبم، روونه سمت شیرازه

 

سه ماهه دنیا سر سبزُ، پُر از پرواز بلبل شد

تموم دشتای قلبم، با مریم سبز و پر گل شد

 

سه ماهه یاد قبل از تو، فراموشم شده اصلاً

یه معنیِ جدید از عشق، برام پیدا شده قلبناً

 

سه ماهه خنده­ی چشمم، روی بوم تو افتاده

سه ماهه رنگ نقاشیت، مثه رنگین­کمون شاده

 

سه ماهه حرکت دنیام، توی روزای دی مونده

قدم های تو آورده، بهار و ... سردیو رونده

 

سه ماهه دست خوشبختی، منو محکم بغل کرده

نگاه ساده­ی چشمات، دلیلِ رفتن درده

 

سه ماهه حسّ آرامش، با عشق تو گره خورده

با دستای تو توُ دستم، خدا هم از حسد مُرده

 

سه ماهه هستی از قبلش، توُ این دل خونه ساختی تو

شدم آقای این خونه، چه خوبه پیشم هستی تو

 

سه ماهه که ... نه! هر روزُ، همیشه پیش من هستی

همه دنیام شده چشمات، چشامو روُ همه بستی...//

 


 

معین قوی

تهران

92/02/28


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 توسط معین قوی

آمده ای...

همین زیباست...

اما بگو. دلتنگی هایم را پیش کدام عاشق ناتکراری تکرار کنم؟ حالا که آمده ای، دلم را کجای دلت بگذارم تا بماند و گم نشود؟ بگو آسمانم را با چه رنگی نگاه کنم تا دیگر تغییر نکند؟ چه رنگی؟ لیمویی؟ نارنجی؟ آبی؟ و یا سیاهی شب؟ به کدام هیئتِ رنگینم درآیم؟ حالا که آمده ای بگو. بگو که می مانی و جایی برای رفتنت پیدا نمی شود! بگو که فاصله ها نقش مُرده ای در جدایی دارند. بگو که حرف های زیادی برای ماندن داری. بگو...

آه... سردم است...

دیگر گرمای آغوش هم تکراری و نا امن شده است! بگذار در آتش بدبینی هایم بسوزم، و لُختیِ بودنم را به یادگار به تو بسپارم. بی شک، تو، انتهایِ بودنم را رقم خواهی زد، چه بمانی و چه بروی. تو، پایانِ من و سوره ی آخرینِ این قرآنِ نانوشته و خسته ای! پس به آرامی مرورم کن و پس از خستگیِ خواندن، ببند کتابم را، چه پایانش باشی و چه میان تنهایی اش! بخوان خاطره ام را و در میان خطوطم، به خاطر من خطر کن...!

بمان...

دستوری نیست! اما بمان، برای من و تلخی روزهایم. محلول شیرینم باش و قند بالای اوقاتم! شب هایم از آنِ تو. روزهایت برای من! ماه و آفتابم برای تو، اما تو برای من... دنیایم برای تو، تو باش دنیای من... بمان...

مرورم کن...
می سپارمت... برای تو...

ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 توسط معین قوی
روزهای سخت و تلخ و کثیف! دردناک و متعفن! زندگی با شاهین و گریه به شعر یغما. اصلا مهم نیست که هیچکس بهم سر نمیزنه. مهم نیست که تنهام، حتی بدتر از وبلاگم! مهم اینه که:

من یه گلایلم که تو این سرزمین شوم،
راهم به قبر و سنگِ گرانیت می‌رسه
هر روز به قتل می‌رسم و شعر من فقط،
به انتشارِ شعله‌ی کبریت می‌رسه

دردم هزار ساله مثِ درده حافظه،
درمونشم همونیه که کشفِ رازیه
نسلی که سرسپرده‌ی عصر حجر شده،
به ساقیای ارمنیه پیر راضیه

وقتی که زندگی یه تئاتره مزخرفه،
تنها به جرعه‌های فراموشی دلخوشم
راسکول نیکف یه پیره زنو شقه کرد و من،
با اون تبر فرشته‌ی الهامو می‌کُشم...

هی مست می‌کنم مثِ یه بطری شراب،
که وقتی پاش بیفته یه کوکتل مولوتوفه!
یه مجرمه فراری شدم که تو زندگیش،
درگیر یه گریزه بدونِ توقفه!

فرقی نداره جاده‌ی چالوس و راهِ قم،
من مستی‌ام که خوش داره رانندگی کنه!
یه ماهی که تو آکواریوم زار می‌زنه،
تا توی اشک‌های خودش زندگی کنه...

باید تلوتلو بخوری این زمونه رو،
وقتی که مست نیستی به بن‌بست می‌رسی
تو مستی آدما دوباره مهربون می‌شن،
حتا برادرای توی ایست بازرسی!

می‌خندن و به دستِ تو دستبند می‌زنن،
راهو برای بردن تو باز می‌کنن!
تو دام مورچه‌ها به سلیمان بدل می‌شی،
قالیچه‌ها بدونِ تو پرواز می‌کنن!

بعدش یه خواب زیر پتوی پر از شپش،
رو نیمکتِ پلاستیکیه یه کلانتری...
اما چه فایده وقتی که فردا با یه لگد،
تو دنیای جهنمیت از خواب می‌پری!

این بار چندمه که به یه جرم مشترک،
هشتاد تا ضربه پشتتو هاشور می‌زنه؟
برگرد خونه حتا اگه با خبر باشی،
تنها دل خودت واسه تو شور می‌زنه...

تو یه گلایلی و تو این سرزمین شوم،
راهت به قبر و سنگِ گرانیت می‌رسه!
هر روز به قتل می‌رسی و شعر تو فقط،
به انتشارِ شعله‌ی کبریت می‌رسه...

یغما گلرویی

از مجموعه "رانندگی در مستی"


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 توسط معین قوی
فکرش را هم که نمی کنم

باز پرسه می زند

در حوالیِ این ذهن پریشان.

خیال خام نبودنش،

پخته این زوال تنهایی کوچکم را...

 

سبزوار

دانشکده هنر

۹۱/۰۷/۱۷


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ سه شنبه هجدهم مهر 1391 توسط معین قوی

و باز هم نامجو ترکوند.......!!


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 توسط معین قوی
 

(شاهکاری ست خودش:)

                      سیلی هایی سرخ

                              خوابیده بر انحنای عریان تن...!


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 توسط معین قوی
سکوتِ لب‌هایت
  غافل‌گیرِ کدام بوسه می‌شود دیگر
                وقتی هنووز
                       طعمِ شعرهای مرا می‌دهد...؟!


بارها گُریخته‌ای از مرگ
           بی آن‌که بدانی بر سینه‌ات
                                    چشم‌زخمِ بوسه‌های مرا د‌اشته‌ای!


از هر طرف که می‌روم
              به خانه‌ی تو می‌رسم
                                             آری،
                                                 خدا شده‌ای دیگر...

ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390 توسط معین قوی

خیلی خیلی صبح زیبایی بود صبح ۲۶ دی، البته در سال ۹۰! يادآوري ۲۵ دی ۸۹ دردناك تر از هر دردي هست، اما خوشحالم كه سالگرد اين درد، دردناك نبود، بلكه غرورآفرين بود. با اشك ها و لبخندهايي از سر غرور ايراني بودن. اصغر فرهادي عزيز اميد را به ايرانيان هديه داد. با فريادي از شادي، آن صبح را جيغ كشيدم و همه را بيدار كردم و خانواده شاد شدند.

توي مطالب وبلاگ ها كه نگاه مي كردم، زيباتر از همه مطلب استاد عزيز "سيد مهدي موسوي" بود كه به دل نشست. با اجازه از دكتر عزيز، مطلب رو مي ذارم توي وبلاگم تا همه در اين غرور ملي شريك شويم:

.

هزاران نفر دیشب تا صبح در ایران بیدار ماندند تا پیروزی دیگری را برای هنر این مرز و بوم ببینند. و همه با هم در گرگ و میش صبح گریستیم. همه با هم به افتخار «اصغر فرهادی» جیغ کشیدیم و همسایه ها را بیدار کردیم. همه با هم صبر کردیم تا شیرینی فروشی ها باز کردند و در خیابان، شیرینی قسمت کردیم. همه با هم در گوگل پلاس به خبر انتخاب «جدایی نادر از سیمین» رای دادیم تا جزء مطالب داغ پلاس شود که همه ی جهانیان مردی را بر بالای سن ببینند که با افتخار به جای هر کس و هر چیز دیگر، از مردم کشورش یاد کرد و گفت: آنها واقعا صلح طلب هستند...

بگذار آقای وزیر ارشاد، رئیس جمهور و مقامات بالاتر این افتخار ملی را نادیده بگیرند و تبریک نگویند. بگذار رسانه های جمعی جوری رفتار کنند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. بگذار برنامه ی هفت و دوستان بافراستش! اعلام کنند که «جدایی نادر از سیمین» فیلم خوبی نیست. بگذار مردم کوچه بازار از تو بپرسند اصغر فرهادی کیه؟ کجا اول شده؟ و با تعجب از کنار تو و شیرینی هایت رد شوند. آنها کشتی گیر و وزنه بردار و فوتبالیست می خواهند. و نظام ما یادش رفته که چقدر تلاش می کند تا رسانه ای همچون مراسم اسکار و گلدن گلوب پیدا کند تا شاید بتواند بگوید ما صلح طلبیم... هرچند اصغر فرهادی از مردم سخن می گفت. از ما...

اصغر فرهادی قدر مردم را همیشه دانسته و می داند. چه آن روز که ما در مقابل اخراجی ها ایستادیم و در سینماها صف کشیدیم تا ثابت کنیم یک فیلم خوب هم می تواند بفروشد. چه آن روز که او در کنار مردمش ایستاد و آرزوی روزی را کرد که مخملباف، نادری، بیضایی، پناهی، گلشیفته و... بتوانند در کنار ملت ایران باشند و فیلم بسازند و فیلم بازی کنند. همان زمانی که به جرم گفتن همین آرزوی کوچک، همین فیلم «جدایی نادر از سیمین» را در حال ساخت توقیف کردند در مقاله ای تحت عنوان «درباره ی اصغر» از او و خوبی هایش نوشتم که اینجا تکرارش نمی کنم. اما خوشحالم که او را از «رقص در غبار» تا امروز دنبال کرده ام. او که بسیار زودتر از اینها حقش بود که این جایزه را ببرد. جایزه ای که می توانست شامل هر کدام از فیلم های او بشود...

در شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها جشن بزرگی به پا شده و مردم مثل روز پیروزی ایران بر استرالیا خوشحالند. که غرورشان دوباره احیاء شده آنهم توسط مردی از جنس مردم... اما خیلی ها ظاهرا می خواهند ثابت کنند نسبتی با مردم ندارند. یکیشان همین آقای صدا و سیما! از آن طرف می ریزند در خانه ها ماهواره ها را جمع می کنند، از آن طرف سرعت اینترنت را تا حدّ لاک پشت پایین می آورند، از آن طرف اکثر شبکه های ما را پارازیت می اندازند (مهم نیست که این پارازیت ها چه ضرری برای سلامتی انسان ها دارد)، از آن طرف روزنامه ها را محدود می کنند، از آن طرف... تا مردم زل بزنند به تلویزیون و صدا و سیما ببینند و خبر نداشته باشند چه اتفاق بزرگی رخ داده و با خیال راحت یارانه (صدقه)شان را بخورند...

من البته تمام فیلم های رقیب «جدایی نادر از سیمین» را ندیده ام اما دیدن همان «پوستی که در آن زندگی می کنیم» آلمادوار، بس بود که بفهمم سینمای ما چقدر در حقش ظلم شده و جای چقدر فیلم های خوب ایرانی (به علت عدم پخش مناسب و لابی های خوب) در این جشنواره ها خالی ست. فیلم هایی که می توانند نشان دهند افتخار ما به ساختن موشک دوربرد و بستن تنگه ی هرمز نیست. که افتخار ما هنر ایرانی است. هنری که چندین قرن است در تمام جهان اسم ایرانی را با افتخار همراه کرده و در مقابل هر زور و قدرتی می ایستد. هنری مستقل که نه به آن آمریکایی های زورگو باج می دهد نه به قدرت مداران داخلی. هنری که از جنس مردم است...

هنوز وقتی جمله های «اصغر» را بر روی سن مرور می کنم گریه ام می گیرد. هنوز آرزویم روزی است که این موفقیت ها تکرار شود و یک ایرانی جایزه ی نوبل ادبیات را در دست هایش بگیرد. من تمام تلاشم را در زندگی برای رسیدن به این مهم کرده و خواهم کرد. مثل خیلی از همنسلانم... سلاح ما قلم ماست. و مطمئن باشید آن روزی که یک ایرانی جایزه ی نوبل ادبیات را به ویترین افتخارات هنر ایران اضافه کند دور نیست. هرچند می دانم که به او نیز کسی تبریک نخواهد گفت.

هرچند در اکثر اوقات جایزه ی اسکار از لحاظ ارزش هنری واقعی، پایین تر از گلدن گلوب بوده اما در بعضی از مواقع هم حق به حقدار رسیده است. منتظر اعلام نتایج اسکار هستیم و آن روز اگر «اصغر» و «ایران» آن جایزه را بالای سر بردند با هم شادی خواهیم کرد و در خیابان ها و سر کار شیرینی پخش می کنیم تا همه بدانند امّید در دل این مردم هنوز نمرده است. و ما همه با هم هستیم...


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 توسط معین قوی

این دوستانی که دم از جنگ می زنند / از تیرهای نخورده چرا لنگ می زنند

هم سفره ی خلوت آن روزها ببین / این روزها چه ساده به هم انگ می زنند

یوسف به بدنامی خود اعتراف کن/ کز هر طرف به پیرهنت چنگ می زنند

بیهوده دل مبند بر این تخت روی آب / روزی تمام اسکله ها زنگ می زنند

بازی عوض شده و همان هم قطار ها / از داخل قطار به ما سنگ می زنند...


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 توسط معین قوی

 از آمدنم هیچ معلوم نشد ............ : یک نوای الکی، یک نوای الکی

این جانِ نَزارم هیچ پالوده نشد.......... : یک فضای الکی، یک فضای الکی

از سطح خُرافه این زبانم نگذشت......... : یک صدای الکی، یک صدای الکی

گل یافته شد به دست من پوچ نشد........ : یک هوای الکی، یک هوای الکی

از آمدن و رفتن ما سودی کو........... : یک هبوط الکی، یک سقوط الکی

در دام و ندامت آ که تا چشم زدیم...

مأمور که گرفت ما را بابا خیط نشد!................ : "به خدا"ی الکی، یک "به خدا"ی الکی

خر از سرِ شحنه یک نمد ساخت ولی.................. : یک کلاهِ الکی، یک کلاهِ الکی

سر تا سرِ صحنه آشِ نذری بود.................... : نیّتای الکی، نیّتای الکی

یک هفته به من مرخّصی می دی؟!..................... : لذّتای الکی، لذّتای الکی

با اون گُلای پائولورُسی حال کردم.................... : یک گُلای الکی، یک گُلای الکی

دست پخت عشقم قرمه سبزی بود........................ : سبزیای الکی، سبزیای الکی

وای! دهه ی چهل، خیلی باحال، نوستالوژیااااااااااااااااااااای الکی، نوستالوژیای الکی

ایّام قدیم، مردونگی بود............... : هیبتای الکی، هیکلای الکی

وقتی بچّه بودیم، نون خونگی بود............. : مزّه های الکی، مزّه های الکی

مردا حالا دیگه سیبیلشو دارن................. : سیبیلای الکی، سیبیلای الکی

تا حالا جمع روشنفکرا رفتی؟................ : روشنفکرای الکی، چهره های الکی

تا حالا تفریق روشنفکرا رفتی؟!............... : تیکه های الکی، تیکه های الکی

تا حالا ضرب روشنفکرا، تقسیم روشنفکرا رفتی؟................ : ماست مالیای الکی، ماست مالیای الکی!

تا حالا با رئیس "وستینگ هاوس" شام خوردی؟.................. : لحظه های الکی، لحظه های الکی

تا حالا از کسی دل بردی؟................... : سرفه های الکی، سرفه های الکی!

اونا با ما دشمنن، ما خوبیم اونا اَنَن / این غربیای الکی، این شرقیای الکی........... : توهّمای الکی، توهّمای الکی

تا حالا زنی که پُل ریکور بخونه دیدی؟.............. : دانشای الکی، دانشای الکی

تا حالا با زنی که پُل ریکور خون باشه ...... ؟ ............... : هوی و های الكي، هوی و های الكي

: یک هوای الکی، یک فضای الکی / یک هوای الکی، یک فضای الکی

از شهر برو بیرون فَضات عوض شه.................. : جادّه های الکی، کوه ها، دشت ها، تپّه های الکی، تپّه های الکی، خلقتای الکی

{قدم زدن در زیر بارون، رو ماسه ها دراز کشیدن،

قدم زدن در زیر بارون، رو ماسه ها دراز کشیدن،

اینا همه با اون صفا داشت، دنیای عشق ما چه ها داشت...}

: یک وفای الکی، یک صفای الکی / یک وفای الکی، یک صفای الکی

من هر چی می گم، واسه خودته دختر.............. : ادّعای الکی، ادّعای الکی

این چه جور جفاییِ که دیگه جفا نمی کنی؟.................. : زِرزِرای الکی، زِرزِرای الکی

تو نسبت به دیگران موفّق تری!.............. : نسبتای الکی، نسبتای الکی

باید سعی کنی از قافله عقب نمونی.............. : سبقتای الکی، سبقتای الکی

باید سعی کنی همه چی رو ول کنی بُدویی، بندازی بُدویی تا انتها، بُدویی تا انتها، انتها.................. : انتهایِ...

نه! نه! انتها، انتها! انتهای همه چیز، انتهای همین سِت لیست، انتهای امشب، انتهای همین کنسرت! انتها.............. : انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی...


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ شنبه هفدهم دی 1390 توسط معین قوی

این روزها درد سرازیر است. روزهایی که تعدادشان بیش از دو سال و اندی شده است. روزهایی که از دیروز سردشان، سردتر شده است. همیشه حادثه در کمین است. بزرگان همه سیاسی خوانده می شوند و به چوبه ی دار لبخند می زنند. دیگر سهراب و رستم از پهلوانی شان پشیمان شده اند. ضحّاک به همسایگی مان درآمده است. تختی شرمسار نامش شده است. شاعر ملّی دیروز خمار گشته و سایه ی انسان های کوچک، بزرگ شده است!

دلم خونین است. آه ای روزگار ننگ! ببین چگونه دلیران سرزمین مادری ام به خاک و خون افتادند و خس و خاشاک شدند. چگونه به شخصیت آزاده ی برادران و خواهرانم به دیده ی تحقیر نگریستند. چگونه خود را خدا خواندند و بر مردم حکومت کردند. چگونه انسانیت را له کردند و به آزادگان به قدر یک سگ هم ارزش ندادند. چگونه به خود اجازه ی هر توهین و شکنجه ای را دادند و چگونه انسان ها را خوب و بدی یکطرفه مطلق کردند.

و این داستان بی انتها همچنان ادامه دارد: بی دلیل به افرادی بسیجی نام، قدرت ها بخشیدند و آنها نیز به خود اجازه ی هر ننگ و اشتباهی را دادند. تا جایی که چند روز پیش در دانشگاه تربیت معلم سبزوار (دانشگاهی که مسئولینش از نهادی به نام بسیج، بیشتر از خدا می ترسند!) فاجعه ای رخ داد. دانشجویی بسیجی که بدون هیچ فکری به خود فروشی تن داده، به اتاق استاد دگر اندیش دانشگاه سبزوار، جناب آقای دکتر حسینی حمله ور شد، تمام وسایل اتاق را به هم ریخت و به خود اجازه ی هر توهین و ناسزایی را داد. کلماتی که به زبان آوردنش حتی در برابر دشمن هم سخت است! اگر در آن لحظه کسی به داد استاد آزادمَرد نمی رسید، خدا می داند چه بلایی بر سرش سرازیر می شد. نمی دانم احترام بزرگی و استادی کجاست؟! لابد در اسلام این گونه بسیجی ها معنایی ندارد! (انسانیت که جای خود را دارد!) دلیل این حمله را نیز خود شخص می داند. و مطمئنا این شخص بسیجی، فقط وسیله بوده است. پسِ پرده را خودشان بهتر می دانند! و توجیهشان مخصوص خودشان است!

اینجا خاک اجدادِ منه ایرانِ من / داره هر روز بازم میشه ویرانه تر

چرا عادت داری بالا سرت شلّاق باشه / وقتی ستاره ای نداری توُ شبهات آره

بنویس از خونِ مَردمِ بی ستاره / بنویس از جوونی که زندانو پیشه داره

بنویس عاقبت ماها در به دریه / اینجا ایرانه، گربه ی قلب زمینه

اینجا ریش بذار یقه ببند کارِت روُ غلتکه / خَنجرو غلاف کن بشو وارد توُ مَهلکه

اینجا دینِ من توجیهِ کثافت کاریِ منه / تو یه مجرمی و حکم اسارت دادی به تنت

چی دوس داری بشنوی از این بشر؟ / خواهر روسری سرت کن که من تحریک نشم!

اینجا چوبه ی دارِ تنبیهِ انحراف.......

از چه می گویم؟! چرا که دیگر این دردها نیز تکراری شده است. 30 ماه است که هر روز شاهد و شنوای دردهای هم وطنان، نخبگان، زنان، مردان و خیل عظیمی از جوانان هستیم. انسان هایی که تنها به جرم انسانیت و نظر دادن، سرکوب و دردمند شدند.

برادر آزاد مَردم! در این روزهای سخت با تو ماندم. از شکنجه های تنت، شکنجه شدم. به تمام تاریخ و تقدیر ناسزا گفتم. با درد کهریزک همدرد شدم و خون گریستم. اعتراض ها کردم و تهدیدها شنیدم. گریه ها کردم و جوابی نشنیدم. باتوم ها خوردیم و آن ها کیک و ساندیس ها! دست های قلم دار را قلم کرده دیدم. نگاه و لبخند پر درد و سرافرازت را بالای چوبه ی بی عدالت دار دیدم.

هم وطن زجر کشیده ام! دکتر حسینی صبور و عزیز!

بدان که در این راه سخت و جان فرسا، بسیارند همراهانی که هیچ گاه تنهایتان نمی گذراند. ما عمر خویش را در این مسیر گذاشته ایم و ترسی از تهدید و خانه نشینی و زندان و چوبه ی دار نداریم. چون نیک می دانیم که ما هم تنها نیستیم. بسیارند انسان هایی که آزاد زندگی می کنند و با ما یکی هستند. آن هایی که غم نان، باعث دل کندن از اعتقاد و باورشان نمی شود. آن هایی که زجر خانواده ها را زجر و درد خود می دانند. و آن هایی که آزاده اند و آزاد مرد. آری. این سر درد می کند برای شکستن! ایستاده مُردن، بهتر از زانو زدن است...

.

.

وقتی چشامون باز شد از زندگی سیر شدیم / نفهمیدیم چی شد توی جوونیمون پیر شدیم

گفتن چپ می زنی، منحرفی، بی اعتقادی / اما کِی شما به سؤالای من جواب دادی؟

ما از وقتی که چشارو وا کردیم که جنگ بود / توُ دست بابا به جای قلم تفنگ بود

همیشه یه پای زندگی واسه ما لنگ بود / همیشه جواب اعتراضمون یه سنگ بود

واسه یه بارم بذار فک کنم که آدمم / تصوّر کنم توُ یه جامعه ی سالمم

بذار یادم بره 20 سال توُ سَری خوردم / که یه تفاله ی بی ارزشم بذار فک کنم

بذار چشمامو ببندم و بگم خوشبختم / که بی آینده نیستم و به فردا چشم دوختم

به هرکی هرچی که گفتم کسی که چیزی نگفت / طرف ما همیشه یه شبِ یه شبِ مخوف

طرف ما فاحشه یه زنِ خونه داره / جز این راه واسه شام شبش چاره نداره

جایی که معنیِ آدم همیشه زیر سؤاله / مثل یه انسان زندگی کردن تقریبا محاله

یه بارِ سنگین اینجا از صب تا شب روُ دوشته / فقط صدای وحشت و خفقان توُ گوشته

طرف ما جانی توُ دانشگاه درس میخونه / طرف ما عجیبه، دانشجو توُ زندونه

طرف ما ملیّت یه تخته سنگ شکسته است / هویّت اون دریِ که 14 قرنِ بسته است

واسه ما خیلی وقته که توُ سَری خوردن عادته / اگه خدایی که می خنده به حالمون شاهده

اینجا دلت گرفت می گن خودکشی تنها راه حلّه / اینجا زندگی کردن از مُردن مشکل تره...


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 توسط معین قوی
بی تو، قدم میزنم بی هیچ نگاهی

دیگر لحظه ها را لگد مال کرده ام

لحظه های بی تو را زمستان کرده ام

و جمعه ها هنوز در انتظار شنبه سپری می شوند!

در انتظار دست کشیدن بر چشمانم

و دزدیدن نگاهم از مونیتور...!

 

از دوستان عزیزم می خوام به لینک زیر حتما سر بزنن و مجله ی الکترونیکی "فرشته های کاغذی" رو دانلود کنن. مجله ای ادبی هستش با شعرها و داستان های کوتاه پست مدرن...

 

دانلود مجله ی اکترونیکی "فرشته های کاغذی"

 


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390 توسط معین قوی

 

این چار برگ خشک شده مال دفتر است؟!

نه! آخرین قمار من و دست آخر است

 

1- من را به چاه درد خود انداخت و گذشت

هرکس که گفت با من ِ خسته برادر است

2- گفتید عاشقید و به من... آه! بگذریم

چون شرح ماجرای شما شرم آور است

3- گفتید: «بی کسی به خدا سرنوشت توست

تنهاترین پرنده ی عالم، کبوتر است»

4- گفتید: «زندگی کن و خوش باش و دم نزن!»

این حرف ها برای من از مرگ بدتر است

 

سرباز برگ های مرا جمع می کند

ما باختیم، نوبت یک مرد دیگر است...

 

"مهدی موسوی"


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 توسط معین قوی
ای کاش می آمدی و به قلب تنهایم نظاره می کردی، حتی برای لحظه ای، اندکی، نگاهی!

می مانم به انتظار شیرین ترین نگاه...


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 توسط معین قوی
کار، درد!

اعتبار، درد!

ماشین، درد!

نداری، درد!

قیاس، درد!

درد، درد!

خسته تر از همیشه ز دست این دردهای دمادم و دائم!

تنها بودن تو مرهم است. تنها تو. پس درد را از من جدا کن. از من دور کن. درد را ببر. خواهش می کنم... ببرش ای خوب من. ببرش...!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 توسط معین قوی
وقتی که متهم می شوی به بی مفهومی! به بی رسالتی! بی هدفی! به پوچی! به بی چیزی! چیزهایم می سوزد از این چیزهای شما ها! تنها بگذاریدم با همین عامی بودن و بی مفهومی خویش روزگار سر کنم. بگذاریدم. دل خسته تر از آنم که...!

 

دلخسته ام، از اینهمه دیوار ِ بی در که...

«ای مهربان! یک پنجره با خود بیاور که»

دنیا تو را برد و به نفرت هاش عاشق کرد

این غول تنها، گوشه ی قصر خودش دق کرد

غولی که آخر توی «فصلی سرد» خواهد مرد

یا از تو یا از شدّت سردرد خواهد مرد

«مسعودخان کیمیایی» خوب می داند:

که آخر ِ قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد!



دلخسته ام از شهر نامردی و رندی ها

پایان خوبم باش! مثل ِ «فیلم هندی» ها...

«مهدی موسوی»


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ جمعه چهارم شهریور 1390 توسط معین قوی

زندگی همینه دیگه! همش تنهایی و با خودت مردن! توی یک زیرزمین تنها، با سوسک و مورچه های تنهاتر از من چای خوردن! دور از اجتماع و خونه و خونواده و آدما به زندگی نگاه کردن. با همه ی این تنهایی ها بازم از همه حرف شنیدن و زخم خوردن. همینه دیگه. نباید توقع بهتر از این داشت که! به همبنشم مجبوریم راضی باشیم! فقط میتونم بگم خسته ام، همین. خسته ی خسته! و تنها همدم تنهاییام، مهدی موسوی و شعرهای پر دردشن. و با صدای شاهین نجفی آروم گرفتن: نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است/به خیسی چمدانی که عازم سفر است...

 

خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن

خسته ام مثل همآغوشی و ارضا نشدن

 

دیشب یه دکلمه از شاهین نجفی گوش دادم، یه شعر کاملا پست مدرن و فوق الهاده زیبا به اسم "با چشای خیس خندیدن". و شدیدا باهاش ارتباط برقرار کردم. چون به صورت کامل، زبان حال این روزای منه. پس ببینید چی میگذره به ... :

 

خارج از وزن، سبُک، وحشی، به ته خط رسیدن و ریدن

به تمام آنچه گفتن و گفتی، با چشای خیس خندیدن

 

مثل یک آلتم پس از انزال، تُو دیالوگ با یه گلّه ی خوشحال

مثل یک خواب بد تو ذهن یک سگ پیر، که تمام عمرو شاشیده رو دیوار

 

مثل کفتار زوزه می کشم شب رو، شکل یک زخم رو تنی بیمار

دیگه مشروب مست شده از من، من یه خاکسترم از این سیگار

 

دلخوشم نکن که پشت این سنگر، لشگری از سکوت و ترس و تردیده

ما همیشه دروغ میگفتیم، گرگ اینجا توی گلّه خوابیده

 

مثل یک زن تُو تجاوزی جنسی، شُل گرفتم که درد کمتر شه

یه پل شکسته بین دو هیچ، خطرش هست که باز خم تر شه

 

یه سرنگ آلوده توی رگم، پرِ ویروس دلتنگی و وحشت

مثل یه بچه گربه که لگد خورده، خاطراتش تو کوچه ای خلوت

 

شرم یه حلقه ی ازدواجم که، توی طاق مستراح افتاد

مثل تشویش دختری دانشجو، که واسه نمره خوابیده با استاد

 

اثر سیلیِ دبیر رو صورت، بغض انگشت از فشارِ مداد

مادرم تو محرّم نماز میخوند، یه کسی پای تلویزیون فحش میداد

 

توی چَت پشت یک مونیتور خسته، بی کسی های خستمو بغل کردی

من تو رو بو کشیدم از غم و تو، امشبِ میرزا رو گوش می کردی؟

 

وقتی زرتشتِ احمقِ نیچه، غار تنهاییشو به آدما میفروخت

یه کسی شبیه تو حوّا، من، آدمی که لای آدما میسوخت

 

یه درختم که کِرم های تنش، تنها دلخوشیِ شب ها شن

یه کویری که خواب میبینه، رو تنش آب میپاشن

 

خارج از وزن یه نُت لالم، که دل از سمفونی شدن کنده

بی صداتر از همیشه داره، با چشای خیس میخنده...

 


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 توسط معین قوی

وقتی تویی و بغض طنز و طنز بغض آلود

وقتی تویی و یه گلّه عالم مردود

 

وقتی تویی و توبه و شعرهای دست به عصا

وقتی تویی و فکر شاشیدن به این دنیا

 

"شاهین نجفی"

 

 

روزهای سختی در گذره. مثل همیشه. شاید هم خیلی بدتر از همیشه. فکر بی پولی و عدد و تنهایی و جدا موندن از همه و از دوست ضد حال خوردن و منت شنیدن و کشته شدن و ....! نمیدونم! داره یه شعر از این ساعات داغون و در به در رقم میخوره. شاعرشم همه هستن! همه چیز! حتی....! فقط یاد گرفتم که ای کاش میشد همه خودشون باشن. اون چیزی که هستن. و فقط به انسانیت فکر بشه، فقط همین. چیزی که غیر ممکنه! روان پریشی مزمن گرفتم از این چرت های تنهاییم. دیگه بسه! راستی به خودم یک ساله شدن وبلاگمو تبریک میگم! یک سالی که همه اتفاقا افتاد واسم! همه اتفاقا... بیخیال! راستی از اون آدمی هم که به اسم فریدون میاد نظر میذاره، ممنونم! جوابشو همین روزها میدم!

زودی برمیگردم...


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 توسط معین قوی

توی این روزهای کار و کار و کار و بدبختی و بی پولی و دلتنگی و دوری و منتظر نظر بودن(!) و نظر ندادن اونی که واسش مطلب میذاری و خستگی و کار و کار و کار و ... ، اومدم واسه بهروز که روزای ....... رو پشت سر میگذرونه نظری بذارم که با حذف و تغییرات وبلاگش رو به رو شدم و کامل به هم ریختم! زدم توی سرمو به خودم گفتم لعنت به هرچی اجبار که وجود داره و باعث شده از همه چی دور بمونم! حتی از دردهای عزیزترین دوست. تک بیتی که هیچی نیست رو به بهروزکم تقدیم میکنم که میدونم که میدونه چی میگم! :

با درد تو سگ سگ کنان بر روی آتش ساکتم

از حیرت تنهایی ات انگشت به دندان، ماکتم!

 

 

" شب پر درد "

و آخر هم این شعرِ پر از درد رو که در یکی از بدترین شب های زندگیم نوشتم رو میدم به ... ! :

 

از دست این ساعات خسته، خستگی دارم

با روزهای پوچ خود دلبستگی دارم

با درد دل های شدید عادت تن/هام

از حس تلخ رگ زدن، وابستگی دارم

 

دارم به آخر می روم با خُرخُر شب هام

خون از نگاه آمد به سوی گوشه ی لب هام

کابوس های بودنت جاری است بر دستم

دارم که مایع می شوم از داغی تب هام

 

این غم درازم کرده است و کرده در خوابم

تا ته فرو برده به من از درد بیتابم

مرد عقیم و عادت و درد کمر در داد

حتی نمانده قطره ی اشکی، چه بی آبم

 

بودن کنار شب، غذا، مهمان ناخوانده

[حالا تویی آنجا من اینـ... با دردِ جا مانده]

از من بخواهی که بگویم دوستت دارم

افسوس او هست و من و ماتحتِ وامانده

 

ساعت گذشت از وقت زیبای هم آغوشی

تو نیستی و بازیِ دست من و گوشی

آنجا میان پارکی و در بین چشمانش

اینجا منم در درد تو، درد فراموشی

 

لعنت به این شب های غم، تا درد بیدارم

با یاد تو، در فکر او، بدجور بیمارم

زخم حسادت، شوریِ حرف تو و حتّی

از بُردن نام عزیزش، سخت بیزارم

 

از دردِ سر، بی سَر شدم در ساکت خانه

با غم قدم بردارم اینجا مثل دیوانه

رقص من و تنهایی و آونگ پاهایم

موسی هدف کرده شبان را، بی تله، دانه

 

امشب پر از درد است و بیدارم بدون جان

بر سفره ی تلخ سکوتم باز هم تخم و کمی غم، نان

باید که از غم های خود خود را کنم پنهان

امشب پر از درد است و بیدارم در این پایان...

 

سبزوار

۱ امرداد ۱۳۹۰

 

دانلود دکلمه ی شعر "شب پر درد" با صدای شاعر


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 توسط معین قوی

چه تلخ است نگاه درمانده ی من به جا...! چه تلخ است ماندن میان غم ها! چه بی ربط است چرت های مرتب من! از این در به دری مکرر و یکریز، به لانه ی سوسک پناه میرم. عمق فاضلاب های خوشبو! و چه آرامشی است عمیق، در این روزهای تَنگ و فشار!

با ضجّه های دردآور خود، با مهدی موسوی همراه می شوم:

«دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست!

این چندمین شب است که خوابم نبرده است»

و به شاشیدن به دنیا می اندیشم...!

_ بس است معین! ساکت باش بی....... (بی تربیت!!!!)

_ باشه. چشم... !

تنها در پایان، شعر بی جان و تنهایم را که درد دوری است، به تو تقدیم می کنم. شعری که در روزهای داغ جنوب سروده شد و یخ زد ... ! همین!

 

 

اینجا در این پایان دنیا من چه تنهایم

ماندم بدون تو میان سیل غم هایم

دارم ز دوری نگاهت سخت میمیرم

از درد دل های تو بی حد درد می گیرم

دارم به عشقت می روم با سر ته دریا!

من دور ماندم از تنت در اوج این گرما

دارم برایت سر سپارد بر دل این کوه

از کوه بالا می رود بی تو تنی بی روح

دارم در این شب های تنهایی دمادم تب

آتش زند بر جانم آتش حسرت آن لب

دارم دوباره دردهایی از فراموشی

تنها تو را خواهم برای یک هم آغوشی

دارم ز یاد تو تشنّج، اُفت قند خون

از پا بیفتم از غمت با هر چرا و چون

دارم شمارش میکنم یک بوسه در یادم

در فکر خوابیدن کنارت با غمم شادم

دارم هوای بوسه بر لب های شیرینت

بیرون رود از یاد تو غم های دیرینت

دارم هوای دیدنت اینجا در این خانه

بنشینی و با دست، بر مویت زنم شانه

دارم سراسر فکر زیبایی به آینده

به روزگار شاد با هم بودن و خنده

دارم نگاهی پر ز درد از دوری چشمت

حتی بخندم شاد باشم با خم و اخمت

دارم به شوق تن، تنت با اشک می خندم

در را به روی چشم خود با درد می بندم!

دارم ز تنهاییِ اکنون، سخت میمیرم

دارم ز دارم گفتنم سر درد می گیرم

دارم به آخر میرسم با آخر شعرم

دارم... که نه! مُردم دگر، از دوری مهرم...!

 

"م.باغ"

۹۰/۰۴/۲۱

شهرستان بهمئی، لیکک


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ یکشنبه دوم مرداد 1390 توسط معین قوی

تئاتر «آلبوم شیشه ای فقط مال تو بود» به نویسندگی و کارگردانی صادق بندی از شهرستان بهمئی، که در جشنواره تئاتر استانی کهگیلویه و بویر احمد در آبان 89 به مقام اول دست یافت و به جشنواره ی منطقه ای فجر راه یافت، به اجرای عموم در آمد. این تئاتر که موفق به کسب موفقیت های چشمگیری در جشنواره تئاتر استانی گردید، هم اکنون با گروهی جدید از استان خراسان، در شهرستان بهمئی، شهر لیکک، استان کهگیلویه و بویر احمد به اجرای عموم درآمد.

 

عوامل اجرایی این گروه عبارتند از:

بازیگران: معین قوی، رکسانا نظامی

موسیقی: محسن پورعطایی

منشی صحنه: فرزانه حیدری

دستیار کارگردان: یاسر نیکنام

 

قابل ذکر است که این تئاتر در شهرهای مختلف نیز اجرا خواهد شد...

 

لینک خبر اجرا در سایت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ جمعه بیست و چهارم تیر 1390 توسط معین قوی

_ صبح:

در تو مینگرم،

هیچ نمیبینم جز درد.

و دردمند میشوم از درمان دلت

که عاشق کرده مرا،

و خود رفته خرید...!

_ ظهر:

خرید تو میشوم.

مرا در دست میگیری،

در آغوش،

بر لب میگذاری،

میبوسی!

و عروسک لیموییت شده ام!

به خانه می آیی و بر تاقچه می مانم!

و چه تنها...!

_ عصر:

رفته ای و همچنان در دل جا مانده ای و من نیز بر تاقچه!

و از عشق تب می کنم و می سوزم،

میترکم و فواره می شوم،

و خون می پاشد بر من.

و خون رگ می شود و جاری میشود و جان میگیرم از عشق...!

_ شب:

و آرام آرام به سوی تو می خزم،

می کِشم خود را،

آرام آرام.

و تو در تنهایی و سکوت، در بهار خواب تنهاییت،

با چشمانی باز به خواب رفته ای.

آرام آرام.

آرام دست در تو می سایم و جان از تو می خواهم،

لمست میکنم و لمس می شوم با نگاهت!

آرام آرام.

نگاهت مستم می کند،

لب بر لبت می گذارم،

آرام آرام.

و...!

_ صبح:

و تو،

عاشق گشته ای،

آری،

عاشق.

و من و تو، ما شده ایم.

به همین سادگی...!


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 توسط معین قوی

عزیزی آمده بر دلم که دلم از دیدنش به تاپ تاپ افتاد و تاپ ها همه سرخ شدند از تابیدنش! و چه تابیدنی بود، بودنش. بودنش و آمدنش شیرین کرد زندگی تلخ و شوریده ی مرا. و شاهدش شوریده ی مرا، شپرق به زمین زد! و او گریست، گریست، گریست و گاهی مُرد! اردیبهشتی گذشت که کوه کندو بود کج کرده بر کمان او و کمانش کورم کرد و کمرم را کاو کرد! زندگی زیبا شده و زیبای من زار زده باز زیر و روی مرا و زمان را از من دزدیده و خزانی عشق زده زاده ام!

دیگر چه گویم از بازی با کلمات و حروف که زبان قاصر است از بزرگی این اتفاق! شاد شده ام و شیدا از شیرینی نگاهت ای شاهد من!

و "ر" نامت رخ مرا رهبری کرد و رام شده ام بر مردانگی روحت و بزرگی شورت! تمبر شده ام! تعمیر شده ام! ترمیم شده ام! مرمت شده ام! مرمر گشته ام! آمیتا شده ام! تیر شده ام! آتیمرا شده ام! میریتا شده ام! تیتر شده ام! متر شده ام! تیترا شده ام! می شده ام! ترا گشته ام! تو شده ام...! تمام من تو شده! تو!

و همین را خواستم بگویم!

همین...!


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ دوشنبه دوم خرداد 1390 توسط معین قوی

آه که چه دلتنگ شده بودم، دلتنگ نوشتن و رها شدن و پرواز کردن. در این روزهای شلوغی و وقت گذرانی بیهوده! در این ساعات تئاتری و شلوغی های دوستان دانشگاهی بی خرد! و در این سکوت بی مهابا و پر درد و در این سرگردانی های مهیج و بی ثمر در خویش پریشانم و نادان!

و پس از یک ماه نبودن و هیچ نشدن آمدم تا شعری را که بر خلاف رعایت اصول، عاشقانه دوستش دارم و شاعرانه می خوانمش، بعد از سال هایی که به ۳ رسیده اند شاید، بر تنهایی و بیهودگی خویش عرضه کنم. باشد که مرهمی شود بر ... !!

 

من اینک در درونم شاد و مستم

چرا که در خیال یار هستم

 

در این خیل خیالات و خموشی

در این افکار در نزدش نشستم

 

نظر بر چهره ی ماهش فکندم

ز زیبایی آن رخ دیده بستم

 

دو دست پاک را سوی من آورد

جدا شد بی کسی از هست دستم

 

در آغوشش رها شد تار و پودم

ز گرمی وجودش بین چه مستم

 

به ناگه این ندا از دل برآمد:

رها کن فکر او کز غم شکستم

 

تو وصل او به سر میپروراندی

من از اوهام غمبارت بجستم

 

گناهم چیست در این زندگانی

که غم شد یاور از روز الستم؟

 

ولیکن «باغ» من! با اینهمه درد

منم زین عشق معصومت نرستم


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 توسط معین قوی

«امشب شب مهربانی است. شب عشق بازی. و دل راضی از رازی با سازی ناکوک و مبهم! از چه می گویم؟ تو میدانی؟ کمک کن تا پیدا کنم خویشتن خویش را. کمک کن تا باز کنم همه درهای بسته ی عالم را. کمک کن تا کمک های جهان را خجل کنم! تو، تو، تو میدانی چه میگویم. آری میدانم که نیک میدانی سخنان و دردهایم را. میدانی رازم را و آزار میدهی زارم را. دردم ببین و خموش منشین خدا را. و بشکن قفل دهانم را تا شاید در فردایی زیبا، تجربه کنم طعم لبخندی معصوم و زیبا را...»

.

.

.

.

.

پسرک در هزارمین شب، هزارمین حرفهایش را با خدایش گفت و منتظر ماند برای شب هزار و یکم. و سکوت و نگاه، چاشنی دردش شده بود، با یک عدد تابلویی پر از سخن در برابر دیدگانش که روی آن نوشته بود:

دفتر رسمی ازدواج...


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 توسط معین قوی

   بهار آمد و دل های بهاری را سبزتر کرد، شاید هم نه! آنها دل سبز را سیاه کردند...!! نمی دانم! و سکوت می کنم...

   ادامه می دهم این مسیر منحنی و پر فراز و نشیب زندگی را به سوی مقصدی نامعلوم! و تنها سعی می کنم بر دلشاد کردن همگان در سال نود. و در آغاز این دهه ی شاد، به سلامتی آنان که حتی چشم دیدن من را هم ندارند، آرزوی مهربانی می کنم برای همه انسان ها. باشد که روزهای شادی در یکی از این ثانیه ها برای همگان سر رسد... شاید...

   بزرگترین رنج ها از آن کسانی است که رنج نمی کشند. پس سالی مملو از رنج و زحمت برایت آرزومندم! بهار نود خجسته باد...

 


ادامه مطلب
نوشته شده به تاريخ دوشنبه یکم فروردین 1390 توسط معین قوی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک  
قالب وبلاگقالب وبلاگ